بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی
این روزا.....


وای یعنی من عاشقه این شب بوها بودم.این روزا از توی باغ های قصرالدشت که رد میشی بوی گل مستت میکنه شور و حال مردم و که دیگه نگو همه یه گلدون کوچیک سنبل تو دستشونه و دنبال ظرفای سفالی خوشکل واسه هفت سینن.
ولی نمیدونم چرا اون روز که ما رفتیم واسه خرید تو خیلی خوش اخلاق نبودی فقط بغل بابا بودی و میگفتی ماشین آخرسرم به بابا گفتم شما برید تو ماشین من خودم میخرم و میام.ظرفای سفالی کوچیکی خریدم واسه هفت سین و گل و سبزه .
واسه خرید شیرینی و آجیل هم که رفتیم خیلی جالب بود واسم که با وجودیکه شکلات ها همه جلوت باز بود ولی دست نمیزدی و فقط نگاه میکردی.

موقع درست کردن هفت سین هم اومدی پیشم نشستی که به قول خودت کمکم کنی ولی چه کمکی
نمیدونم چرا این روزا که من کارم بیشتره تو هم خوابت کمتره

من که مشغول کار کردن به حساب خودم خونه تکونی بودم تو هم بیکار نبودی و یه جوری خودتو سرگرم میکردی.
یه بار تمام لباسای تو کمد و واسم دونه دونه اتو کردی.یه بارم من تو آشپزخونه کار میکردم دیدم صدات نمیاد گفتم نکنه داری دسته گل به آب میدی اومدم و با این صحنه روبرو شدم . بمب .



یه روزم از بس خسته بودم و تو هم ظهر بود ونمیخوابیدی سرم و گذاشتم رو بالشت تا واست قصه تعریف کنم.ماشالا با یه قصه هم که راضی نمیشی سه چهار تا باید بگم دیگه آخرش به مدت ده دقیقه خوابم برد بدونه اینکه متوجه بشم یه لحظه از خواب پریدم .خیلی ترسیدم دیدم نیستی یه نگاه کردم دیدم بعله آقا تو آشپزخونه چه ها که نکرده

علاوه بر کمک به مامان
کمک به بابا هم میکردی.اینجوری...






یه خورده هم استراحت کردی...


.
.
.
پ.ن : پ.ن پست قبلی . بعضی از عکسا مربوط به قبل از کوتاهی مو بوده است.


بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی 



